|
دست نوشته های آزاد
|
مگویید ما مومنانیم.مگویید ما صوفیانیم.مگویید ما مسلمانیم.که هرچه گویید
حجت آن از شما بخواهند و شما عاجز شوید.گویید ما کهترانیم.مهتران ما در
توقف
چشم به راه
لختی زمان در کوله ات گذاشتی و رفتی.
"او هر لحظه برای مرگ آماده است.همان طور که دیگران پس از یک روز کاری سخت
برای خواب آماده اند."
( تائو )
تو کافه سپید و سیاه نشسته بودم
درب و داغون ـ خسته از راه ـ سنگین.
یه جمله یادگاری رو دیوار نوشته شده بود. خوندم. سبک شدم.
< احسان جونم,
چشمهای من درشت تره >
SAND ART








نوشته های دوران نوجوانی که به اتفاق به دستمان میرسد تداعی کننده خاطرات و چه لذت بخش
است...
< کرم خاکی حفره های خاکی زمین را گذرانید و به آرامی به منزل رسید.
درخت میوه اش را در دهان رهگذری نهاد تا مزه گیلاس را ببلعد.
و پرنده در وسعتی بی انتها سر خورد و برفراز اقیانوسی پرتلاطم آهسته خوابش برد>
...وگاه چه آرامش بخش.
stella
رومانس به توان دو
لطیفانه نازک
به پیراهن خواب
تکمه مهر میدوزی!!!
به خیالت
رد دست باد
بر گونه هایت
پیدا نیست؟
بخون آغشته
آهسته ردای عشق می پوشم
بستر پائیز چه تنهاست!!
نقطه مرزی
عقربه های عشق مردد مانده اند...
من بدور تو می گردم
آنچنان که ساعت و ثانیه بدور دقیقه.
بالای سرم مزامیر می خوانند و تو...
تو همچنان آرام ایستاده ای و لبخند میزنی.
" ما بدور ما می چرخیم".
عقربه های مسیر راه خود را پیدا کرده اند.
فرهاد ـ آواز
تابستانه
امتزاج لزج این روزهای کشدار
و خیال تو که همچنان کش می آید
در امتداد این تنهایی.
های عزیز!
حواست کجاست!؟
که چشم بچرخانی
سوار بر باد رفته ام.
برقص میریام.
برقص با من تا انتهای ناامیدی که انگاری خدا تمامی این قلمروی یاس را به نام ما
زده است.مگر نه اینکه درگوشه ای از یک داستان قدیمی پای گرفتی!؟
تو مری ـ من ریچارد.
و به اندازه ی عمر یک ترانه رقصیدیم...تو رفتی تا میریام شوی و منم رفتم تا سرگردان
شوم. خاطراتی که بازگو نشد.همه چیز بهم آمیخته شد و اینگونه شد که...
با من برقص تا انتهای این مرز بی سروته... که هر چه باشد مایملک ماست و حس
تملک غریبی دارد.
با من برقص میریام.
Dean martin_sway
----------------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن: تفاءلی زدیم و آنچنان راست آمد که درشگفت ماندم و ماندم.
بوقت گل شدم ازتوبه شراب خجل
که کس مبادزکردار ناصواب خجل
صلاح ما همه دام رهست ومن زین بحث
نیم زشاهد و ساقی بهیچ باب خجل
بود که یارنرجد زما به خلق کریم
که از سوال ملولیم و از جواب خجل...
میریام عزیز...
مدت مدیدیست که شرایط نوشتن نامه ای مهیا نشد.
سرخوشی زیاده حد نیز به جرات از طاقت و توان بیرونست.در لحظه به چندین فکر می کنی
و بر هیچ چندی تمرکزت نیست.قلیان اندیشه های سودایی با سرعتی ناهمگن و رسوخ به اعماق
سلول هایی که آهسته درون جمجمه می رقصند.تورم لذت است در روان آدمی.ساده بگویمت
در پوست خود نمی گنجی و به تدریج که زمان می گذرد خسته ات میکند این سودا زدگی.
بگذریم...
به عادت گذشته دراز میکشم. کلمات چند حرفی را وارونه می کنم تا معنای خاصی ندهد.سپس
به آن فکر میکنم.به نوعی تمرین بی فکری ست.کمی مشکل به نظر می رسد.برای مثال (جنس)
را بر عکس میکنم می شود(سنج).خوب سنج معنا دارد.از ادوات موسیقی ست.دوباره (پیچ) را انتخاب
می کنم میشود(چیپ).خوب این در شقیقه هایم معنای لاتین پیدا میکند."میز" را که وارونه میکنم...
پختگی و جوانی؟ نه میریام.
بدون شک این دو واژه در هیچ کجای این آسمان آبی به آسانی در کنار هم جای نمی گیرند.
راه دشوار را برگزیده ام...
شکرگزاری lazy lisi

: خدای به این خوبی و نازی..!! هیچ کجای دیگه پیدا نمیشه.همین یه دونس.باور کن.!
مکتوب (۴)
نیاز ناز و نه ناز نیاز...هر آنکو که پیوسته باشدش به راز و نیاز.